X
تبلیغات
اينجا آسمان است
شعری که روی سینهٔ شهید ۱۴ساله نوشته بود + عکس
دلم برای محمد شور می‌زد. پرسیدم: «آیا کسی نوجوانی به نام محمد مصطفی‌پور را دیده یا نه؟» برای توضیح بیشتر گفتم: «روی سینه‌اش هم یک بیت شعر نوشته بود.»

به گزارش گروه فضای مجازی «خبرگزاری دانشجو»، خاطره‌ای که در ادامه می‌آید، روایتی زیبا از شهید 14 ساله محمد مصطفی‌پور است، که تقدیم مخاطبین محترم می‌شود.

 

نمی‌دانم تا به حال به غروب خورشید خیره شده‌اید یا نه؟ حس خاصی به آدم دست می‌دهد. آفتاب انگار موقع رفتن، حرف‌هایی می‌زند که اهل دل آن را به خوبی درک می‌کنند.

 

من در رفتار شهدا خیلی دقت می‌کردم. بعضی از کار‌هایشان به ما می‌فهماند که دیگر ماندنی نیستند. بسیاری از شهدا علاقه عجیبی به تماشای غروب خورشید داشتند. عصر‌ها یک گوشه کز می‌کردند، به آفتاب خیره می‌شدند و در سکوتی پر معنا فرو می‌رفتند. انگار به آفتاب دل بسته بودند که با رفتنش، حس و حالشان عوض می‌شد، اما نه. شهدا و دلبستگی؟!

 

محمد هم از همین قبیله بود. با اینکه خیلی دوستش داشتم و همیشه با او شوخی می‌کردم اما غروب وقتی یک گوشه می‌نشست و به شفق خورشید نگاه می‌کرد، دیگر جرأت نزدیک شدن به او را نداشتم.

اگر قسم بخورم که نور صورت محمد را در نیمه شب، در تاریکی سنگر با چشمان خود دیدم، باور خواهید کرد؟

 

با تمام وجود یقین داشتم که محمدم رفتنی است. به خدا باور داشتم این نوجوان چهارده سالهٔ نحیف و مُردنی که با تقلب در شناسنامه، خود را به جبهه رسانده، شیرمرد عاشق و عارفی است که فقط همین چند روز را در میهمانی دنیا می‌گذراند.

 

به خودش هم گفتم اما می‌گفت:

 «من لیاقت شهادت را ندارم.»

 

یک شب به من گفت که دوست دارد مفقود شود. من از او بزرگ‌تر بودم. گفتم:

 

«نه، شهادت بهتر است. چون خون شهید و تشییع پیکر او در خیابان‌ها می‌تواند روی عده‌ای تأثیر بگذارد و...»

 

سکوت کرد. چند روزی به عملیات مانده بود. آن شب‌ها با همهٔ شب‌ها تفاوت داشت. همه داشتند با خودشان تصفیه حساب می‌کردند. یک شب محمد همین طور که دراز کشیده بود، نگاهش را به بالا دوخت و با صدایی ملایم گفت:

 «رضا! دوست دارم موقع شهادت، تیر درست بخورد به قلب‌ام درست همین جایی که این شعر را نوشته‌ام.»

 

شهید محمد مصطفی‌پور

کنجکاو شدم. سرم را بالا گرفتم. در تاریک روشن سنگر به پیراهنش نگاه کردم. این بیت نوشته بود:

 

آن قدر غمت به جان پذیرم حسین

تا قبر تو را بغل بگیرم حسین

 

موقع عملیات، ما باید از هم جدا می‌شدیم. والفجر 8 با رمز مقدس یا فاطمه الزهرا (س) آغاز شد. چند روز از عملیات گذشت. در این مدت از فرزندان گمنام این آب و خاک حماسه‌هایی را دیدم که در هیچ شاهنامه‌ای نخوانده بودم.

وقتی به مقر برگشتم، رفتم سراغ بچه‌های امدادگر. دلم برای محمد شور می‌زد. پرسیدم: «آیا کسی نوجوانی به نام محمد مصطفی‌پور را دیده یا نه؟» برای توضیح بیشتر گفتم: «روی سینه‌اش هم یک بیت شعر نوشته بود.» تا این را گفتم، یکی جواب داد: «آهان دیدمش برادر! او شهید شده...» منتظر جوابی غیر از این نبودم. گفتم: «الحمدالله... محمد هم رفت.»

 

دوباره پرسیدم: «شهادت او چه طور بود؟»

 

امدادگر گفت: «تیر خورد روی‌‌ همان بیتی که روی سینه‌اش نوشته بود.»

 

هم تعجب کردم و هم خیال‌ام راحت شد. محمد آن طور شهید شد که خودش دوست می‌داشت.

 

 

* فرازی از وصیت نامه

خدایا! تو می‌دانی که من در این بیابان سرد و خموش، همچنان می‌گردم و برف‌های نشسته بر زمین را با دست‌هایم کنار می‌زنم تا لاله‌ای که شهادت است را پیدا کنم و بتوانم راهی به سوی آن پیدا نموده و پایم را از زنجیر زندگی دنیوی آزاد نمایم وحیات اخروی را برای خود بر گزینم...

 

برادران و خواهران! شهدا بر اعمال ما ناظرند. نکند خدای نکرده اعمال و رفتار ما باعث افسردگی

 

روح این عزیزان گردد. باید دقت کنیم و در خودمان بیشتر تجدید نظر نماییم. بیاییم خود را از تمامی آنچه که موجب عدم رضایت خداوند و ائمه اطهار و شهیدان خواهد شد شست و شو دهیم و مطیع خالص خداوند باشیم شهدا رفتند و ما باید خودمان را بسازیم تا بتوانم به آن‌ها برسیم...

 

راوی: رضا دادپور «از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا»

 

منبع: چنگ و گنج

+ |
فرازی از وصیت نامه شهید سعید زقاقی

فرازی از وصیت نامه شهید سعید زقاقی
مادرم زمانی که خبرشهــادتم را شنیدی گریه نکن!
زمان تشیع و تدفینم گریه نکن!
زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن!
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را!
وقتی جامعه ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت مادرم گریه کن که اسلام در خطر است.


+ |
مردم بدانید من اشتباه کردم حسین را به جبهه فرستادم
حسن خسروآبادی در وبگاه خود می نویسد: 

جنازه ی حسین را آوردند !

پدرش در تشییع جنازه ی او دائم فریاد می زد:" اشتباه کردم حسین را فرستادم جبهه"!!!

اهالی روستا سرزنشش می کردند که "محمد آقا !ضدانقلابی ها دور و برمان هستند این حرفها را نزن و اجر شهید را پایمال نکن !" و دوباره پدر شهید فریاد می زد:" اشتباه کردم ،گناه کردم!"

مراسم بزرگداشت شهید مملو از جمعیت بود ؛با حضور همرزمان و بچه های سپاه و مهمانانی که برای تسلیت آمده بودند!

پدر شهید می خواست صحبت کند ؛همه نگران بودند حرفهایی بزند ! و موجب شادی دشمن و ناراحتی دوستان شود!

پدرشروع کرد به فریاد زدن : "مردم بدانید من اشتباه کردم حسین را به جبهه فرستادم ! ...


افسران - گناه بزرگ یک پدر شهید!

خانواده ودوستان شهید ناراحت شدندو سرها را پایین انداختند و این را به حساب داغی که بر دل پدر نشسته بود  گذاشتند که محمد آقا ادامه داد:" تا وقتی عباس هست، حسین نباید شهید شود!!!من باید اول عباسم را به جبهه می فرستادم !"

عملیات بدر نوبت عباس شد . و پدر شهید هیچگاه تا پایان عمر خودش را نبخشید که :عباس بعد از حسین شهید شد!!!!


3.jpg


شادی روح شهیدان محمد حسین وعباس رجبعلی و پدر و مادر شهیدان  رجبعلی "صلوات".

+ |
تک شبانه به کمپوت‌های ‌گیلاس!‌
چاره‌ای نبود، باید این خبر ناگوار را هر چه زودتر با او در میان می‌گذاشتیم. صحبت را با یک صلوات شروع کردم: برای سلامتی برادر داداشیصلوات! بعد ادامه دادم: ما نمی‌دانیم چطور و با چه زبانی از آقای داداشی تشکر کنیم، واقعاً لطف کردند!



تک شبانه به کمپوت‌های ‌گیلاس!‌


در کنار نبردهای سخت و طاقت فرسایی که در جنگ نابرابر 8 ساله ما با عراق صورت گرفت، خسارت‌های مادی و معنوی فراوانی را نیز تحمیل کرد، اما خاطرات شیرینی از خود به جای گذاشت که برگرفته از روحیه شوخ طبع رزمندگان‌مان، آن هم در دل میدان کارزار بوده است. 

مجموعه «فرهنگ جبهه» در بخش «شوخ طبعی‌ها» به نقل از یکی از رزمندگان اینگونه روایت کرده است:  روزگاری به ما در منطقه، هفته‌ای دو قوطی کمپوت آلبالو می‌دادند، می‌گذاشتیم وسط می‌خوردیم. غلامعلی داداشی تنها کسی بود که سهمیه‌اش را نگه می‌داشت و به همان یکی دو دانه‌ای که دیگران تعارف می‌کردند بسنده می‌کرد و حالا او هشت قوطی کمپوت داشت که خیلی وسوسه‌انگیز بود.

چندبار به زبان خوش از او خواهش کردم از خر شیطان بیاید پایین و هر چه دارد بیاورد برادرانه بخوریم، به خرجش نرفت. چاره‌ای نبود، به نمایندگی از طرف سایر برادران مأموریت یافتم که در یک عملیات متهورانه! ترتیب قوطی‌های احتکار شده را بدهم.

تک با موفقیت انجام شد. شب بود، کمپوت‌ها را آوردم ریختم روی زمین و گفتم بیاید که انبار شما را مهمان کرده است، جلوتر از همه بیچاره داداشی آمد، با چه حرص و ولعی می‌خورد و دست آخر مثل همیشه خرسند بود از اینکه شکمش سیر شده در حالی که انبار ذخیره‌اش دست نخورده باقی مانده است.

چاره‌ای نبود، این خبر ناگوار را باید هر چه زودتر و  البته عاقلانه‌تر با او در میان می‌گذاشتیم. صحبت را با یک صلوات شروع کردم: برای سلامتی برادر داداشی صلوات! بعد ادامه دادم: ما نمی‌دانیم چطور و با چه زبانی از آقای داداشی تشکر کنیم، واقعاً لطف کردند!

می‌شد حدس زد چه حالی دارد، بین خوف و رجا، فهمیده و نفهمیده طبعاً منتظر بقیه ماجرا بود. اما بقیه‌ای نداشت، خنده رفقا و صلوات‌های بعدی جای هیچگونه ابهامی را باقی نگذاشت.

او برای اینکه نشان بدهد خودش را نباخته، بعد از آن شوک با صدای بلند گفت: نوش جانتان، کسی که چیزی را انبار کند، سزایش همین است.

+ |
هر روز خواب میبینم که با شهیدان هستم / نامه شهید مصطفی حسینی به مادرش

amo.jpg



مادر جان من هر روز خواب میبینم که با شهیدان هستم.مادر جان نمی دانی چه خواب هایی میبینم، یک شب خوابیده بودم(خواب دیدم) که مادر تو بودی،من بودم و بهروز حسینی و مادرش. یک جایی را میکندیم که دیدیم که یک طلایی بیرون آمده و من خیال کردم که آن جواهر است و رفتم آن را بگیرم دیدیم یک پتوی سپاهی روی آن است،آن را کنار زدم دیدم دو عدد عکس امام حسین(ع) بود.


اما او قبر امام بود،اینقدر برق میزد که همه مان گریه میکردیم و بعد آنجا را تمیز کردیم و من گفتم این هفته نماز جمعه را پیش قبر امام حسین(ع) می خوانیم و بعد بچه ها من را بیدار کردن و شب دیگری که خواب دیدم که با دکتر بهشتی بودم،مادر دکتر اینقدر مظلوم بود، مادر هرجا میرفت من هم با او میرفتم



 

+ |
شهیدی که تاریخ شهادت خود را روی دیوار حک کرد!
معمولا رزمندگان درتیپ الغدیر بر روی دیوار نماز خانه تیپ؛ زمان شروع ماموریت و پایان ماموریت خود را ثبت می کردند، من با چشم خود دیدم که این شهید عزیز تاریخ اعزام و شهادت خود را روی دیوار حک کرد.

روایت غلامرضا زارع زردینی از همرزمان این شهید عزیز در این رابطه در ادامه می‌آید:

درآخرین اعزام به جبهه با این شهید عزیز همراه بودیم؛ موقعی که به اهواز رسیدیم و حکم ماموریت خود را تحویل کارگزینی تیپ الغدیر دادیم، برای استراحت به تنها مکان استراحت رزمندگان جدیدالورود که‌‌‌ همان نمازخانه یا مسجد بود آمدیم؛ و این شهید طبق معمول به‌‌‌ همان مکان ثبت خاطرات قبلی خود که حدود یک سال از آن می‌گذشت رفت در آن محل نشست؛ بنده هم به همراه سردار شهید مهدی توانگر در کنار وی رفتیم دراین لحظه شهید بزرگوار محمد علی زارع زردینی شروع کرد به نوشتن تاریخ اعزام خود که ۱۳۶۶/۹/۲۰بود، و تاریخ شهادت خود را روی دیوار نوشت؛ با توجه به روحیه روز اول اعزام که حقیقتا آن چنان روحیه خوبی نداشتیم به علت دوری از خانواده نامساعدبودن وضعیت مالی درمنزل و…. بنده شروع کردم به اعتراض کردن که این‌ها چیه که نوشتی، دیگر رزمندگانی که دراین مکان بودند جلو آمدند وشروع کردند به دلداری دادن ما و آن‌ها برای اینکه جو را عوض کنند ما را از این محل به بهانه وضوگرفتن از مسجد خارج کردند.
باز در بین راه به این شهید گفتم که جو گیر شدی که این جمله و این تاریخ را نوشتی، این شهید والا مقام باز تاکید داشت که نه، من مطمئن هستم که در این تاریخ شهیدخواهم شد.

    e25938323776c405099b9e71d5fca8e5_5001

نفر وسط سردارشهیدمحمدعلی زارع زردینی

باتوجه به اینکه تیپ الغدیر در اواخر سال ۱۳۶۶به منطقه کردستان (سقز) منتقل شده بود، من و این شهید عزیز و همچنین شهید مهدی توانگر و تعدادی دیگر از رزمنده‌های تیپ الغدیر از پادگان شهید عاصی‌زاده اهواز توسط اتوبوس به سمت منطقه عملیاتی کردستان حرکت کردیم و تا زمان شهادت این شهید در کردستان بودیم.

 548ad255096e546bee867fd66e825a60_500

ما در دو عملیات بیت المقدس ۲که منجربه شهادت شهید مهدی توانگرشد و بیت المقدس ۴ شرکت داشتیم که در این عملیات به خاطر کاربرد سلاح شیمیایی توسط نیروهای ارتش بعث عراق شهید محمد علی زارع زردینی دچار مسمومیت حاصل از مواد شیمیایی شد و پس از انتقال به بیمارستان در شهر تبریز در تاریخی که قبلا پیش بینی کرده بود و ماه‌ها به انتظارش نشسته بود به آرزویش که همانا شهادت در راه خدابود رسید.

 88d4e880f6f33b362298bf38c43c16f4_500

پس از مدتی ماموریت تیپ الغدیر درکردستان به پایان رسید و به اهواز برگشتیم جای خالی وی حسابی احساس می‌شد درهرنقطه‌ای از پادگان که نگاه می‌کردی یاد خاطرات این دلاور می‌افتادی
وچه سخت ….
به نماز خانه پادگان رفتم و مشاهده کردم که دقیقا تاریخ ثبت شده و تاریخ شهادت یکی بود.

منبع : یزدرسا

+ |
رمضان و رزمندگان

ثامن تم:رمضان و رزمندگان

در آن عملیات بسیاری از عزیزان به وصال حضرت حق پیوستند در حالی که روزه دار بودند و لب‌هایشان خشکیده بود. اما به عشق اباعبدالله الحسین (ع) و عطش کربلا رفتند و به شهادت رسیدند

سحری خوردن کنار آرپی‌جی و مسلسل، وضو با آب سرد و قنوت در دل شب توصیف ناشدنی است. ربّنای لحظات افطار از پایان یک روزه خبر می‌داد، ربّنایی که تمام وجود رزمندگان مملو از حقانیت آن بود. بچه‌ها با اشتیاق فراوان برای نماز مغرب و عشا وضو می‌گرفتند، ماشین توزیع غذا به همه چادرها سر می‌زد و افطاری را توزیع می‌کرد. سادگی و صمیمیت در سفره افطار ما موج می‌زد و ما خوشحال از اینکه خدا توفیق روزه گرفتن را به ما هدیه داده بود سر سفره می‌نشستیم و بعد از خواندن دعا با نان و خرما افطار می‌کردیم.


دعای توسل و زیارت عاشورا هم در این روزها حال و هوای دیگری داشت. معـنویتــی که «السلام علیــک یــا اباعبدالله»، «زیارت عاشورا» یا «وجیه عندالله اشفع لنا عندالله» در توسل به سفره افطار و سحر ما هدیه می‌کرد، غیرقابل توصیف است و همین، بنیه معنوی و عدم غفلت از لحظات معنوی رزمندگان را از دیگران ممتاز کرده بود. نمی‌توانم این لحظات را برای شما بیان کنم، در لشکر 28 سنندج بودم و قرار بود بعد از یک هفته به خانه برگردم اما جاذبه این ماه مرا در کردستان ماندگار کرد. ماه رمضان بهترین و زیباترین خاطرات را برای ما در سنگرها به ارمغان می‌آورد.

برکت دعا در کنار سنگرها، نماز روی زمین خاکی، سحری خوردن کنار آرپی‌جی و مسلسل، وضو با آب سرد، قنوت در دل شب، قیام روبروی آسمان بدون هیچ حجابی که تو را از دیدن وسعت‌ها بی نصیب کند، گریه بچه‌های عاشق در رکوع و همه چیز برای یک مهمانی خدا آماده بود. یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداریشان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

+ |
برادرم نگاهت! خواهرم حجابت!

حاج سعید قاسمی میگفت توی کانال حنظله شهید بیرون آوردیم:
توی جیب پیراهنش یه کاغذ بود نوشته بود:

ثامن تم:یادمان شهدای گردان حنظله

برادرم نگاهت!
خواهرم حجابت!
میگن شهدای گردان حنظله توی کانال پنج روز بدون آب و غذا محاصره
بودن در مقابل نیروهای زرهی دشمن،
به بچه ها میگفتن فقط به خمینی فحش بدید تا دست از سرتون برداریم
میگن هر چند ساعت یک بار یکی بلند میشده الله اکبر میگفته، ولی چون
لباش خشک بوده لبها خونی میشده
وبا لب خونی میگفت :
الله اکبر
یادشان گرامی

+ |
شهید گمنامی که در شهر خود پرده از چهره برداشت

شهید گمنامی که در شهر خود پرده از چهره برداشت


18 ساله بودی که سفر عشق را آغاز کردی و قدم در وادی پر رمز و راز گمنامی گذاشتی. ثابت کردی که در قهقهه‌ی مستانه خود "عند ربهم یُرزقون" هستی. پس از 31 سال عشق بازی با خداوند رخ بر مادر و خانواده و مردم نمایان کردی. چه شد که در بین این همه شهر، تو به همراه شهدای گمنام دیگر سر از شهر خودت در آوردی و رخ و هویت خود را به همگان نشان دادی؟

جریان کشف هویت شهید گمنام (شهید احمد دهقانی احمد آبادی) را کم و بیش شنیدم و بر آن شدم تا جزییات آن را مکتوب کنم. این ماجرا نه تنها برای نگارنده بلکه برای همه جالب و شنیدنیست و نشان از کرامت و عظمت شهدا دارد. اکنون عرق شرمش بر پیشانی ما مانده که بسیاری از ارزشهای این دنیا و آن دنیایمان رنگ باخته و آن را به گمنامی سپرده‌ایم و درس و مشق گمنامی را از شهدا یاد نگرفتیم!




افتخار دفن پنج شهید گمنام نصیب مردم اردکان شد و این پنج شهید اکنون در مرکز شهر "پارک شهر" آرمیده‌اند. اما یکی از آنها در شهر خود و در کنار خانواده‌اش می‌باشد و تا چندی دیگر سنگ مزارش نیز گذاشته می‌شود. به ترتیب هم دفن شده‌اند، یک شهید 17 ساله، دو شهید 18 ساله، یک شهید 19 ساله و یک شهید 20 ساله. چهار نفر از شهدای عملیات والفجر8 و یک نفر از شهدای عملیات رمضان. شهید گمنام سابق ما در وسط این شهیدان جای گرفته است.



خانمی در شهر تفت قبل از اینکه پنج شهید گمنام در اردکان به خاک سپرده شوند خوابی می‌بیند که 5 شهید گمنام در اردکان دفن می‌شوند که یکی از آنها برای اردکان است و این جریان را به مسئول بنیاد شهید اردکان اطلاع می‌دهد. فردی در خود اردکان هم چنین خوابی می‌بیند. هنگام خاکسپاری شهدا گوینده اعلام می‌کند که یک نفر خواب دیده است که یکی از این شهدا برای اردکان است و اگر کسی خوابی در این رابطه دیده است اطلاع دهد.

آقا مهدی و برادر شهید برای نگارنده تعریف می‌کنند: خواب دیدم (آقا مهدی) پنج شهید گمنام آورده‌اند، پنج تابوتِ روی هم؛ روی چهارتا از آنها نوشته شده بود "شهید گمنام" و روی تابوت پنجمی "شهید گمنام" و بالای آن نوشته شده بود "شهید دهقانی". و صدایی شنیدم که این شهید برای اردکان است و برادر همکار شماست. قبل از آوردن شهدا خواب دیدم که به زیارت می‌روم. فردای آن روز تماس گرفتند که شما هم برای استقبال و تحویل شهدای گمنام انتخاب شده‌ای و خواب تعبیر می‌شود.

روز خاکسپاری شهدا (روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها) فرا رسید. این خواب برایم حساسیت نداشت تا وقتی که مادر و خواهرم گفته گوینده را برایم نقل کردند و این جریان را برای مسئولین و برادر شهید که همکارم است نقل کردم. آنها هم حساس و پیگیر شدند. پدر شهید که سال گذشته به میهمانی پسر رفته است. از مادر و برادر شهید برای آزمایش DNA خون گرفتند و برای تطبیق با DNA شهید مورد نظر به تهران فرستادند که پس از بررسی مشخص شد این شهید، همان گم‌شده‌ی 31 ساله‌ی آنهاست. خواهر شهید هم بعد از خاک سپاری خواب دیده است که وصیت‌نامه برادرش را در مراسم می‌خوانند.

اینجاست که قلم می‌شکند و...

+ |
زمانی که خیلی ناراحتم به خوابم می آیند/ در خانه نمی گذاشتند دست به سیاه وسفید بزنم
مادر شهیدان ید الله و غلام رضا دهقان با لحنی زیبا ، صدایی مهربان و دلنشین و آرامشی که در چهره اش موج می زد به بیان خاطراتی از عزم و اراده و ایمان فرزندان رشیدش پرداخت.

“حاجیه شهربانو منگلی “مادر شهیدان غلام رضا و یدالله دهقان در گفت و گو با خبرنگار  یزد رسا از خاتم، بابیان اینکه امیدوارم توانسته باشم حق مادری را هم برای فرزندان شهیدم و هم این فرزندانم ادا کرده باشم به بیان خاطراتی از فرزندان رشیدش پرداخت.

مادر شهیدان دهقان با لحنی زیبا ، صدایی مهربان و دلنشین و آرامشی که در چهره اش موج می زد از اولین دفعه ای که یدالله می خواست عازم جبهه شود برایمان روایت کرد و گفت:اولین دفعه ای که یدالله می خواست به جبهه برود برایش لباسهایش را آماده کردم خوراکی داخل ساکش گذاشتم و برای اینکه پسرم نفهمد رفتم درب حیاط نشستم و قبل از رفتنش دلم طاقت نیاورد و خیلی گریه کردم که در همین حین یدالله آمد و “گفت: مادر عزیزم چرا گریه می کنی افتخار کن که من عازم جبهه  شوم و برای دفاع از کشورم روبروی دشمن بایستم”.

  IMG_0383

وی افزود:یدالله با صحبت های دلنشینش من را آروم کرد و رفت ،من بعد از رفتنش هم خیلی گریه کردم و بعد از چند روز خواب دیدم که یدالله از باغ عمویش آمد  و وارد خانه شد داخل خانه من ،خواهر و پدرش نشسته بودیم، وقتی یدالله آمد به من سلام نکرد و در عالم خواب فهمیدم که به خاطر گریه هایی که پشت سرش کردم و ناشکری کردم سلامم نکرد و به پدر و خواهرش سلام کرد و به خواهرش “گفت :خواهرم هر چی شما میکنی مادر به مادر هم بگو اینقدر ناراحت نباشد گریه نکند”.بعد در عالم خواب  رو به من کرد و”گفت: مادر جان چرا اینقدر گریه می کنی باید افتخار کنی”.

مادر شهیدان دهقان  گفت: یدالله همین جمله(( مادر جان چرا اینقدر گریه می کنی باید افتخار کنی))را سه مرتبه برای من تکرار کرد ورفت که یک مرتبه از عالم خواب بیدار شدم و شروع کردم به صلوات فرستادن و دعا کردن برای فرزندانم.

وی یکی از خواب های دیگرش را برایمان تعریف کرد و گفت: یک شب خواب دیدم یدالله آمد ((آن زمان  مسجد روبه روی منزلمان را  تازه داشتند می ساختند)) وقتی آمد گرفتمش در بغلم و شروع کردم به بوسیدنش و در همان حین یادم از غلامرضا آمد ((غلامرضا آن زمان مفقود شده بود)) در همان عالم خواب از یدالله سوال کردم پسرم تو که از جبهه میایی از برادرت غلامرضا هم خبری داری، “یدالله  گفت: مادر جان یک زمین گندمی هست که اگر بدست بیاید غلامرضا هم می آید” پدرش هم در عالم خواب به من گفت بلند شو برای پسرت چیزی بیاور بخورد همش که او را بغل کردی ولش نمی کنی ،من هم گفتم من دیگه پسرم را رها نمی کنم و از عالم خواب بیدار شدم.

 زمانی که خیلی ناراحتم به خوابم می آیند

مادر شهیدان دهقان گفت: من هر موقع خیلی ناراحت باشم و زیاد به فکرشان باشم خوابشان را میبینم که به خوابم می آیند و در عالم خواب به من هدیه می دهند و می گویند مادر چرا ناراحتی اینقدر ناراحت نباش و در عالم خواب من را دلداری میدهند و هدایایشان را به من می دهند و می روند.

مادر شهید از خوش اخلاقی فرزندان شهید خود چنین روایت کرد: فرزندان من خیلی خیلی خوش اخلاق و خوش رو بودند و مرحوم  پدر بزرگوارشان هم خیلی خوش اخلاق بود وی یک مرتبه هم در طول عمرشان به بچه ها  و من بد اخلاقی نکردند.

در خانه نمی گذاشتند دست به سیاه و سفید بزنم

وی افزود: این دو شهید هر دو در هنرستان کشاورزی هرات درس می خواندند و یدالله سه سال از غلامرضا بزرگ تر بود وقتی از مدرسه می آمدند اصلا نمی گذاشتند من در خانه دست به سیاه و سفید بزنم -کارهای منزل را انجام دهم – هر دو خانه را جارو می کردند، آشپزی می کردند شست و شو می کردند و می گفتند مادر شما چشم و چراغ ما هستی نباید تا زمانی که ما اینجا هستیم شما کارهای منزل را انجام دهی.

مادرشهیدان دهقان در پایان گفت: هیچ توقعی از مردم ندارم از هیچ کس گله مند نیستم از همه مردم و شما هم تقدیر و تشکر می کنم که همیشه مرحم دلمان بودید .

وی افزود: فقط بنده هر چی میخواهم از خدا می خواهم چشم و دستم دست خداست .

 شهید یدالله دهقان هراتی متولد سال ۱۳۴۳ در مرحله دوم عملیات کربلای پنج و شهید غلام رضا دهقان هراتی متولد سال ۱۳۴۶ در عملیات بدر به فیض شهادت نایل آمدند.

IMG_0380

 

IMG_0390


منبع :یزد رسا

+ |