اولین محرم در جبهه ها

 

در سال 1359 در سوسنگرد بودیم. آنجا تقریبا خط مقدم محسوب می شد و رزمندگان تصمیم گرفته بودند برای مقابله با عراقیها به صورت گروه گروه در یكی از خانه‌های شهر مستقر شوند. این گروه‌ها زیر نظر سپاه اداره می شدند و نام آنها گردان شهید «علم الهدی» بود

 


 

اولین محرم در جبهه ها

 

در سال 1359 در سوسنگرد بودیم. آنجا تقریبا خط مقدم محسوب می شد و رزمندگان تصمیم گرفته بودند برای مقابله با عراقیها به صورت گروه گروه در یكی از خانه‌های شهر مستقر شوند. این گروه‌ها زیر نظر سپاه اداره می شدند و نام آنها گردان شهید «علم الهدی» بود.

نیروهای دشمن تا منتهی الیه شهر سوسنگر پیشروی كرده بود. بچه‌ها برای اینكه بتوانند در مقابل آنها یك سپر دفاعی ایجاد كنند مجبور بودند تا از رودخانه‌ای كه در وسط شهر سوسنگرد قرار داشت با «بلم»( نوعی قایق) عبور كنند و كانال‌هایی را حفر كنند. رزمندگان هر 24 ساعت،‌ 24 ساعت جایشان را به گروه دیگر می دادند.

رزمندگان از هر فرصتی برای انجام كارهای معنوی به ویژه عزاداری استفاده می كردند، مثلا در زیر آتش وحشتناك دشمن، مراسم سوگواری برگزار می كردند. جمعیتی كه مراسم عزاداری امام حسین (ع) را در آنجا برپا كردند كمتر 100 نفر می شد.

مسجد جامع شهر سوسنگرد نقش محوری و مؤثری در ساماندهی رزمندگان داشت و می توانست آنها را در یك مكان مشخص گردهم بیارود.

غیر از ایام محرم و صفر نیز، بچه‌های رزمنده از هر فرصتی برای مناجات و عزاداری استفاده می‌کردند، مگر در ایام جشن که برنامه‌ها تفاوت داشت. شب‌های چهارشنبه در دعای توسل، شب‌های جمعه در دعای کمیل و در طول هفته به هر بهانه که می‌شد ذکر مصیبت اباعبدالله و ائمه برقرار بود. برنامه قرائت سوره واقعه هر شب ساعت نه شب به صورت جمعی گذاشته می‌شد و بعضی از گردان‌ها از بلندگو پخش می‌کردند. هنوز هم در دوکوهه این کار انجام می‌شود و ساعت نه شب از بلندگو سوره واقعه پخش می‌کنند. این‌طور هم نبود که فقط برنامه‌های عمومی برگزار شود. شب‌ها در چادرها هم برنامه‌هایی به ذوق و سلیقه رزمنده‌ها برقرار بود و اگر مداحی بینشان بود کار به عزاداری و سینه‌زنی هم می‌کشید.

اوایل انقلاب اشعار سینه‌زنی‌ها و زنجیرزنی‌ها هنوز محتوای طاغوتی داشت و خیلی منطبق با حقیقت امام حسین نبود. خیلی حرمت ائمه در نظر گرفته نمی‌شد و گاهی محتوای غلط هم داشت و به توهین هم می‌کشید. جبهه تاثیر زیادی در خالص شدن محتوای شعرها داشت

دهه اول محرم در عین این‌که عزاداری جبهه جذاب بود، اکثر بچه‌های تهران سعی می‌کردند خود را به عزاداری‌های تهران برسانند. مخصوصا تاسوعا و عاشورا علاقه رزمنده‌ها برای شرکت در دسته‌های عزاداری تهران خیلی بیشتر بود. اما برنامه‌های جبهه هم طبق روال انجام می‌شد. شب اول محرم شروع به سیاهی زدن می‌کردند. اگر در چادرها بودند، چادر را به سلیقه خودشان سیاهی می‌زدند و اگر مثلا در دوکوهه داخل ساختمان استقرار داشتند آنجا را سیاه‌پوش می‌کردند. اگر گردان برنامه خاصی مثل مانور و راهپیمایی نداشت، عزاداری برقرار بود. بعد از نماز اول سخنرانی بود و بعد عزاداری که عزاداری هم طول می‌کشید. البته گردان‌ها در عزاداری متفاوت بودند. بعضی از آنها در عزاداری زیاده‌روی می‌کردند و کارشان چند ساعت طول می‌کشید. حتی بعضی از گردان‌ها بعد از عزاداری‌های جمعی در بیابان‌های اطراف قرار می‌گذاشتند و باز هم به سینه‌زنی می‌پرداختند. البته این‌گونه عزاداری‌ها معمول نبود و اغلب بعد از ساعت خاموشی که ترددهای اردوگاه محدود می‌شد برنامه‌ عزاداری جمعی نبود. علاوه بر این معمولا آخر شب برنامه‌های رزم دسته‌ای، گروهانی یا گردانی بود و رزمنده‌ها باید زود می‌خوابیدند تا به موقع بیدار شوند و توان مانور داشته باشند.

اولین محرم در جبهه ها

 

روزهای تاسوعا و عاشورا، اربعین و 28صفر مانند جاهای دیگر دسته‌های عزاداری گردان‌ها به راه می‌افتاد. اگر در دوکوهه بودند همه به حسینیه شهید همت می‌آمدند و عزاداری می‌کردند، اگر در کرخه بود گردان‌ها در دسته‌های عزاداری که علم و کتل و پرچم داشتند، از محل استقرار خود به محل وسیعی که صبحگاه‌های مشترک گردان‌ها برگزار می‌شد، می‌آمدند.

عزاداری و سینه‌زنی و بعد هم غذایی که بین رزمنده‌ها پخش می‌شد. اگر نمی‌شد به صورت متمرکز کل لشکر را غذای نذری بدهند، خود رزمنده‌ها برنامه نذری دادن راه می‌انداختند. گوسفند می‌گرفتند، قربانی می‌کردند، دیگ راه می‌انداختند و آب‌گوشت می‌دادند.

در برنامه‌های خاص مداح‌های مشهور مثل حاج منصور ارضی، حاج محمد طاهری یا حاج محسن طاهری می‌آمدند و در حسینیه دوکوهه یا محل تجمع رزمنده‌ها در اردوگاه‌ها برنامه برگزار می‌کردند. معمولا روحانی معروف در این ایام برای سخنرانی نمی‌آمد و خود روحانی‌های گردان‌ها برای رزمنده‌ها صحبت‌ می‌کردند.

در هر صورت همان سنت و برنامه‌های عرفی که در شهر انجام می‌شد در جبهه هم برقرار بود، یکبار یکی از عملیات‌ها با مناسبتی همزمان شده بود و بچه‌ها تصمیم گرفتند حلوای نذری بدهند. خوب در خط مقدم خبری از آرد و این‌جور چیزها نبود. یکی از بچه‌های اصفهان با خودش گز آردی آورده بود که با همان آرد، حلوا درست کردند. به هر ترتیب که بود برنامه‌ها را مانند برنامه‌های شهر برگزار می‌کردند ولی سوز و گداز عزاداری بچه بسیجی‌ها چیز دیگری بود.

ابداع نوحه و مرثیه و سبک در جبهه خیلی زیاد بود، سبک‌های خاصی که حماسی بود و به فضای جبهه می‌خورد. مثلا شعارهای صبحگاه که بچه‌ها با‌ آن می‌دویدند متناسب با ایام محرم سروده می‌شد و به جای شعارهای حماسی صرف که هیچ محتوایی هم ندارد، ذکر و مدح اهل‌بیت می‌گفتند. البته در ایام دیگر سال هم چیزی جز شعارهای مذهبی در برنامه صبحگاه بسیجی‌ها نبود. مثلا فرازهایی از دعای جوشن کبیر را در دویدن صبحگاه زمزمه می‌کردند.

شب اول محرم شروع به سیاهی زدن می‌کردند. اگر در چادرها بودند، چادر را به سلیقه خودشان سیاهی می‌زدند و اگر مثلا در دوکوهه داخل ساختمان استقرار داشتند آنجا را سیاه‌پوش می‌کردند

اوایل انقلاب اشعار سینه‌زنی‌ها و زنجیرزنی‌ها هنوز محتوای طاغوتی داشت و خیلی منطبق با حقیقت امام حسین نبود. خیلی حرمت ائمه در نظر گرفته نمی‌شد و گاهی محتوای غلط هم داشت و به توهین هم می‌کشید. جبهه تاثیر زیادی در خالص شدن محتوای شعرها داشت. یک تغییر اساسی از دوران دفاع مقدس در شعرهای مذهبی و عزاداری‌های امام حسین اتفاق افتاد و حماسه امام حسین به صورت ارزشی و اصیل وارد اشعار مذهبی شد.

شعرا، چه آنهایی که واقعا شاعر بودند و معروف بودند و چه آنهایی که فی‌البداهه شعر می‌گفتند، در ایام محرم به جبهه می‌آمدند و بین گردان‌ها می‌چرخیدند و شعر مذهبی می‌سرودند. مثلا آقای کشوری که پیرمردی بود بی‌سواد ، به جبهه می‌آمد و در هیأت‌های رزمندها می‌نشست. یکدفعه بلند می‌شد و فی‌البداهه نیم ساعت شعر در وصف امام حسین می‌گفت که مجلس را تحت تاثیر قرار می‌داد. یا حسام، شاعر معروف، می‌آمد و شعر می‌گفت.

در ایام محرم و صفر عملیات‌های زیادی نبود. به جز چند عملیات محدود مانند عملیات محرم در سال 62 که در منطقه دهلران انجام شد. محرم و صفر از ابتدای شروع جنگ رفته‌رفته به سمت تابستان می‌رفت و در تابستان هم کمتر عملیات می‌شد. علت هم قدرت بیشتر دشمن در فصل گرم بود که برای مثال در فصل گرم زمین کمتر حالت باتلاقی دارد و توان مانور زرهی دشمن خیلی زیاد می‌شود. به همین علت در ایام محرم و صفر رزمنده‌ها بیشتر در حالت اردوگاهی بودند و در خط مقدم نبودند، و عزاداری‌ها در اردوگاه برقرار بود.

 

منبع : بخش فرهنگ پایداری تبیان

+ |
حضرت آقا ( عزاداری در جبهه )

+ |
عکس/ عزاداری بی ریا در جبهه

+ |
روایتی از عزاداری در جبهه
با لباس خاکی همراه دسته عزاداری که متشکل از رزمندگان و تعدادی از مردم اهواز بود وارد مسجدی در مرکز شهر شدیم. مداح‌ ما یک نوجوان رزمنده بود که داشت برای امام حسین (ع) نوحه می‌خواند. در این بین همان‌گونه که سینه می‌زدم ناگهان چشم به یک پیرمرد اهوازی افتاد که در گوشه مسجد... جملات بالا بخشی از خاطرات محمد حسن ضیغمی از رزمندگان لشکر«42 قدر» استان مرکزی است. او که سال 65 به جبهه اعزام شده بود، در گفت‌و‌گو با خبرنگار سرویس «فرهنگ‌حماسه» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، با بیان خاطره‌ای از ماه محرم و حضورش در جبهه می‌گوید: اواخر پاییز سال 65 به عنوان معلم به جبهه رفتم و در پادگان «حر» اهواز مستقر شدم. یادم می‌آید اولین حضورم مصادف شده بود با ایام محرم. از همین رو زمانی که در پادگان بودیم بع د از نماز به عزاداری و سینه‌زنی می‌پرداختیم. روزهایی هم که به شلمچه یا جزیره مجنون می‌رفتیم با رعایت جوانب امنیتی و احتیاط در سنگرها مراسم عزاداری سیدالشهدا (ع) را برگزار می‌کردیم. در جبهه از آن‌جایی که امام حسین (ع) الگوی شهیدان و رزمندگان است عزاداری و برپایی مراسم سینه‌زنی از معنویت بیشتری برخوردار بود. یادم می‌آید روز عاشورا به اهواز رفتیم. دسته‌های عزاداری متعددی در کوچه و خیابان‌های این شهر به چشم می‌خورد. ستون عزاداری تلفیقی از رزمندگان با لباس خاکی و مردم عادی بود و همین باعث شد شهر از روحیه حماسی خاصی برخوردار شود. در میان ما یک نوجوان مداح وجود داشت که نوحه می‌خواند. همراه او به مسجدی در مرکز شهر رفتیم. در همان حال که با نوحه سوزناکش سینه‌زنی می‌کردیم ناگهان چشمم به پیرمردی افتاد که در گوشه‌ای از مسجد نشسته است. نوحه و هوای او را منقلب کرده بود و آن چنان که قطره‌های اشک با درخشش خاصی از چشمش بر روی محاسن‌اش جاری شد. تماشای این صحنه و ارتباطی که با نوحه برقرار کرده بود را هنوز پس از گذشت حدود 27 سال به یاد دارم و همواره دلم خواسته است که یک لحظه جای آن پیرمرد بودم.
+ |
شعری که روی سینهٔ شهید ۱۴ساله نوشته بود + عکس
دلم برای محمد شور می‌زد. پرسیدم: «آیا کسی نوجوانی به نام محمد مصطفی‌پور را دیده یا نه؟» برای توضیح بیشتر گفتم: «روی سینه‌اش هم یک بیت شعر نوشته بود.»

به گزارش گروه فضای مجازی «خبرگزاری دانشجو»، خاطره‌ای که در ادامه می‌آید، روایتی زیبا از شهید 14 ساله محمد مصطفی‌پور است، که تقدیم مخاطبین محترم می‌شود.

 

نمی‌دانم تا به حال به غروب خورشید خیره شده‌اید یا نه؟ حس خاصی به آدم دست می‌دهد. آفتاب انگار موقع رفتن، حرف‌هایی می‌زند که اهل دل آن را به خوبی درک می‌کنند.

 

من در رفتار شهدا خیلی دقت می‌کردم. بعضی از کار‌هایشان به ما می‌فهماند که دیگر ماندنی نیستند. بسیاری از شهدا علاقه عجیبی به تماشای غروب خورشید داشتند. عصر‌ها یک گوشه کز می‌کردند، به آفتاب خیره می‌شدند و در سکوتی پر معنا فرو می‌رفتند. انگار به آفتاب دل بسته بودند که با رفتنش، حس و حالشان عوض می‌شد، اما نه. شهدا و دلبستگی؟!

 

محمد هم از همین قبیله بود. با اینکه خیلی دوستش داشتم و همیشه با او شوخی می‌کردم اما غروب وقتی یک گوشه می‌نشست و به شفق خورشید نگاه می‌کرد، دیگر جرأت نزدیک شدن به او را نداشتم.

اگر قسم بخورم که نور صورت محمد را در نیمه شب، در تاریکی سنگر با چشمان خود دیدم، باور خواهید کرد؟

 

با تمام وجود یقین داشتم که محمدم رفتنی است. به خدا باور داشتم این نوجوان چهارده سالهٔ نحیف و مُردنی که با تقلب در شناسنامه، خود را به جبهه رسانده، شیرمرد عاشق و عارفی است که فقط همین چند روز را در میهمانی دنیا می‌گذراند.

 

به خودش هم گفتم اما می‌گفت:

 «من لیاقت شهادت را ندارم.»

 

یک شب به من گفت که دوست دارد مفقود شود. من از او بزرگ‌تر بودم. گفتم:

 

«نه، شهادت بهتر است. چون خون شهید و تشییع پیکر او در خیابان‌ها می‌تواند روی عده‌ای تأثیر بگذارد و...»

 

سکوت کرد. چند روزی به عملیات مانده بود. آن شب‌ها با همهٔ شب‌ها تفاوت داشت. همه داشتند با خودشان تصفیه حساب می‌کردند. یک شب محمد همین طور که دراز کشیده بود، نگاهش را به بالا دوخت و با صدایی ملایم گفت:

 «رضا! دوست دارم موقع شهادت، تیر درست بخورد به قلب‌ام درست همین جایی که این شعر را نوشته‌ام.»

 

شهید محمد مصطفی‌پور

کنجکاو شدم. سرم را بالا گرفتم. در تاریک روشن سنگر به پیراهنش نگاه کردم. این بیت نوشته بود:

 

آن قدر غمت به جان پذیرم حسین

تا قبر تو را بغل بگیرم حسین

 

موقع عملیات، ما باید از هم جدا می‌شدیم. والفجر 8 با رمز مقدس یا فاطمه الزهرا (س) آغاز شد. چند روز از عملیات گذشت. در این مدت از فرزندان گمنام این آب و خاک حماسه‌هایی را دیدم که در هیچ شاهنامه‌ای نخوانده بودم.

وقتی به مقر برگشتم، رفتم سراغ بچه‌های امدادگر. دلم برای محمد شور می‌زد. پرسیدم: «آیا کسی نوجوانی به نام محمد مصطفی‌پور را دیده یا نه؟» برای توضیح بیشتر گفتم: «روی سینه‌اش هم یک بیت شعر نوشته بود.» تا این را گفتم، یکی جواب داد: «آهان دیدمش برادر! او شهید شده...» منتظر جوابی غیر از این نبودم. گفتم: «الحمدالله... محمد هم رفت.»

 

دوباره پرسیدم: «شهادت او چه طور بود؟»

 

امدادگر گفت: «تیر خورد روی‌‌ همان بیتی که روی سینه‌اش نوشته بود.»

 

هم تعجب کردم و هم خیال‌ام راحت شد. محمد آن طور شهید شد که خودش دوست می‌داشت.

 

 

* فرازی از وصیت نامه

خدایا! تو می‌دانی که من در این بیابان سرد و خموش، همچنان می‌گردم و برف‌های نشسته بر زمین را با دست‌هایم کنار می‌زنم تا لاله‌ای که شهادت است را پیدا کنم و بتوانم راهی به سوی آن پیدا نموده و پایم را از زنجیر زندگی دنیوی آزاد نمایم وحیات اخروی را برای خود بر گزینم...

 

برادران و خواهران! شهدا بر اعمال ما ناظرند. نکند خدای نکرده اعمال و رفتار ما باعث افسردگی

 

روح این عزیزان گردد. باید دقت کنیم و در خودمان بیشتر تجدید نظر نماییم. بیاییم خود را از تمامی آنچه که موجب عدم رضایت خداوند و ائمه اطهار و شهیدان خواهد شد شست و شو دهیم و مطیع خالص خداوند باشیم شهدا رفتند و ما باید خودمان را بسازیم تا بتوانم به آن‌ها برسیم...

 

راوی: رضا دادپور «از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا»

 

منبع: چنگ و گنج

+ |
فرازی از وصیت نامه شهید سعید زقاقی

فرازی از وصیت نامه شهید سعید زقاقی
مادرم زمانی که خبرشهــادتم را شنیدی گریه نکن!
زمان تشیع و تدفینم گریه نکن!
زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن!
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را!
وقتی جامعه ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت مادرم گریه کن که اسلام در خطر است.


+ |
مردم بدانید من اشتباه کردم حسین را به جبهه فرستادم
حسن خسروآبادی در وبگاه خود می نویسد: 

جنازه ی حسین را آوردند !

پدرش در تشییع جنازه ی او دائم فریاد می زد:" اشتباه کردم حسین را فرستادم جبهه"!!!

اهالی روستا سرزنشش می کردند که "محمد آقا !ضدانقلابی ها دور و برمان هستند این حرفها را نزن و اجر شهید را پایمال نکن !" و دوباره پدر شهید فریاد می زد:" اشتباه کردم ،گناه کردم!"

مراسم بزرگداشت شهید مملو از جمعیت بود ؛با حضور همرزمان و بچه های سپاه و مهمانانی که برای تسلیت آمده بودند!

پدر شهید می خواست صحبت کند ؛همه نگران بودند حرفهایی بزند ! و موجب شادی دشمن و ناراحتی دوستان شود!

پدرشروع کرد به فریاد زدن : "مردم بدانید من اشتباه کردم حسین را به جبهه فرستادم ! ...


افسران - گناه بزرگ یک پدر شهید!

خانواده ودوستان شهید ناراحت شدندو سرها را پایین انداختند و این را به حساب داغی که بر دل پدر نشسته بود  گذاشتند که محمد آقا ادامه داد:" تا وقتی عباس هست، حسین نباید شهید شود!!!من باید اول عباسم را به جبهه می فرستادم !"

عملیات بدر نوبت عباس شد . و پدر شهید هیچگاه تا پایان عمر خودش را نبخشید که :عباس بعد از حسین شهید شد!!!!


3.jpg


شادی روح شهیدان محمد حسین وعباس رجبعلی و پدر و مادر شهیدان  رجبعلی "صلوات".

+ |
تک شبانه به کمپوت‌های ‌گیلاس!‌
چاره‌ای نبود، باید این خبر ناگوار را هر چه زودتر با او در میان می‌گذاشتیم. صحبت را با یک صلوات شروع کردم: برای سلامتی برادر داداشیصلوات! بعد ادامه دادم: ما نمی‌دانیم چطور و با چه زبانی از آقای داداشی تشکر کنیم، واقعاً لطف کردند!



تک شبانه به کمپوت‌های ‌گیلاس!‌


در کنار نبردهای سخت و طاقت فرسایی که در جنگ نابرابر 8 ساله ما با عراق صورت گرفت، خسارت‌های مادی و معنوی فراوانی را نیز تحمیل کرد، اما خاطرات شیرینی از خود به جای گذاشت که برگرفته از روحیه شوخ طبع رزمندگان‌مان، آن هم در دل میدان کارزار بوده است. 

مجموعه «فرهنگ جبهه» در بخش «شوخ طبعی‌ها» به نقل از یکی از رزمندگان اینگونه روایت کرده است:  روزگاری به ما در منطقه، هفته‌ای دو قوطی کمپوت آلبالو می‌دادند، می‌گذاشتیم وسط می‌خوردیم. غلامعلی داداشی تنها کسی بود که سهمیه‌اش را نگه می‌داشت و به همان یکی دو دانه‌ای که دیگران تعارف می‌کردند بسنده می‌کرد و حالا او هشت قوطی کمپوت داشت که خیلی وسوسه‌انگیز بود.

چندبار به زبان خوش از او خواهش کردم از خر شیطان بیاید پایین و هر چه دارد بیاورد برادرانه بخوریم، به خرجش نرفت. چاره‌ای نبود، به نمایندگی از طرف سایر برادران مأموریت یافتم که در یک عملیات متهورانه! ترتیب قوطی‌های احتکار شده را بدهم.

تک با موفقیت انجام شد. شب بود، کمپوت‌ها را آوردم ریختم روی زمین و گفتم بیاید که انبار شما را مهمان کرده است، جلوتر از همه بیچاره داداشی آمد، با چه حرص و ولعی می‌خورد و دست آخر مثل همیشه خرسند بود از اینکه شکمش سیر شده در حالی که انبار ذخیره‌اش دست نخورده باقی مانده است.

چاره‌ای نبود، این خبر ناگوار را باید هر چه زودتر و  البته عاقلانه‌تر با او در میان می‌گذاشتیم. صحبت را با یک صلوات شروع کردم: برای سلامتی برادر داداشی صلوات! بعد ادامه دادم: ما نمی‌دانیم چطور و با چه زبانی از آقای داداشی تشکر کنیم، واقعاً لطف کردند!

می‌شد حدس زد چه حالی دارد، بین خوف و رجا، فهمیده و نفهمیده طبعاً منتظر بقیه ماجرا بود. اما بقیه‌ای نداشت، خنده رفقا و صلوات‌های بعدی جای هیچگونه ابهامی را باقی نگذاشت.

او برای اینکه نشان بدهد خودش را نباخته، بعد از آن شوک با صدای بلند گفت: نوش جانتان، کسی که چیزی را انبار کند، سزایش همین است.

+ |
هر روز خواب میبینم که با شهیدان هستم / نامه شهید مصطفی حسینی به مادرش

amo.jpg



مادر جان من هر روز خواب میبینم که با شهیدان هستم.مادر جان نمی دانی چه خواب هایی میبینم، یک شب خوابیده بودم(خواب دیدم) که مادر تو بودی،من بودم و بهروز حسینی و مادرش. یک جایی را میکندیم که دیدیم که یک طلایی بیرون آمده و من خیال کردم که آن جواهر است و رفتم آن را بگیرم دیدیم یک پتوی سپاهی روی آن است،آن را کنار زدم دیدم دو عدد عکس امام حسین(ع) بود.


اما او قبر امام بود،اینقدر برق میزد که همه مان گریه میکردیم و بعد آنجا را تمیز کردیم و من گفتم این هفته نماز جمعه را پیش قبر امام حسین(ع) می خوانیم و بعد بچه ها من را بیدار کردن و شب دیگری که خواب دیدم که با دکتر بهشتی بودم،مادر دکتر اینقدر مظلوم بود، مادر هرجا میرفت من هم با او میرفتم



 

+ |
شهیدی که تاریخ شهادت خود را روی دیوار حک کرد!
معمولا رزمندگان درتیپ الغدیر بر روی دیوار نماز خانه تیپ؛ زمان شروع ماموریت و پایان ماموریت خود را ثبت می کردند، من با چشم خود دیدم که این شهید عزیز تاریخ اعزام و شهادت خود را روی دیوار حک کرد.

روایت غلامرضا زارع زردینی از همرزمان این شهید عزیز در این رابطه در ادامه می‌آید:

درآخرین اعزام به جبهه با این شهید عزیز همراه بودیم؛ موقعی که به اهواز رسیدیم و حکم ماموریت خود را تحویل کارگزینی تیپ الغدیر دادیم، برای استراحت به تنها مکان استراحت رزمندگان جدیدالورود که‌‌‌ همان نمازخانه یا مسجد بود آمدیم؛ و این شهید طبق معمول به‌‌‌ همان مکان ثبت خاطرات قبلی خود که حدود یک سال از آن می‌گذشت رفت در آن محل نشست؛ بنده هم به همراه سردار شهید مهدی توانگر در کنار وی رفتیم دراین لحظه شهید بزرگوار محمد علی زارع زردینی شروع کرد به نوشتن تاریخ اعزام خود که ۱۳۶۶/۹/۲۰بود، و تاریخ شهادت خود را روی دیوار نوشت؛ با توجه به روحیه روز اول اعزام که حقیقتا آن چنان روحیه خوبی نداشتیم به علت دوری از خانواده نامساعدبودن وضعیت مالی درمنزل و…. بنده شروع کردم به اعتراض کردن که این‌ها چیه که نوشتی، دیگر رزمندگانی که دراین مکان بودند جلو آمدند وشروع کردند به دلداری دادن ما و آن‌ها برای اینکه جو را عوض کنند ما را از این محل به بهانه وضوگرفتن از مسجد خارج کردند.
باز در بین راه به این شهید گفتم که جو گیر شدی که این جمله و این تاریخ را نوشتی، این شهید والا مقام باز تاکید داشت که نه، من مطمئن هستم که در این تاریخ شهیدخواهم شد.

    e25938323776c405099b9e71d5fca8e5_5001

نفر وسط سردارشهیدمحمدعلی زارع زردینی

باتوجه به اینکه تیپ الغدیر در اواخر سال ۱۳۶۶به منطقه کردستان (سقز) منتقل شده بود، من و این شهید عزیز و همچنین شهید مهدی توانگر و تعدادی دیگر از رزمنده‌های تیپ الغدیر از پادگان شهید عاصی‌زاده اهواز توسط اتوبوس به سمت منطقه عملیاتی کردستان حرکت کردیم و تا زمان شهادت این شهید در کردستان بودیم.

 548ad255096e546bee867fd66e825a60_500

ما در دو عملیات بیت المقدس ۲که منجربه شهادت شهید مهدی توانگرشد و بیت المقدس ۴ شرکت داشتیم که در این عملیات به خاطر کاربرد سلاح شیمیایی توسط نیروهای ارتش بعث عراق شهید محمد علی زارع زردینی دچار مسمومیت حاصل از مواد شیمیایی شد و پس از انتقال به بیمارستان در شهر تبریز در تاریخی که قبلا پیش بینی کرده بود و ماه‌ها به انتظارش نشسته بود به آرزویش که همانا شهادت در راه خدابود رسید.

 88d4e880f6f33b362298bf38c43c16f4_500

پس از مدتی ماموریت تیپ الغدیر درکردستان به پایان رسید و به اهواز برگشتیم جای خالی وی حسابی احساس می‌شد درهرنقطه‌ای از پادگان که نگاه می‌کردی یاد خاطرات این دلاور می‌افتادی
وچه سخت ….
به نماز خانه پادگان رفتم و مشاهده کردم که دقیقا تاریخ ثبت شده و تاریخ شهادت یکی بود.

منبع : یزدرسا

+ |